از همان بچگی عجیب عاشق اسفند بوده ام. عاشق حال و هوای متفاوتش. عاشق اینکه صدای پای بهار می آید و بوی محشرش را از همین اسفند دوست داشتنی به مشام می رساند. عاشق دیدن آماده شدن دنیا برای پوشیدن رخت نو. عاشق هوای حالی به حالی اسفند (تصورش را بکنید! اسفند آن هم در مشهد با آن هوای حالی به حالی اش). عاشق به قول «فرهاد» جا دادن بنفشه ها با برگ و ریشه و پیوند و خاک در جعبه های کوچک چوبی. عاشق تپیدن تند و سریع قلبها برای آمدن بهار و البته نوروز. عاشق همه چیز. اسفند ماه دوست داشتنی من! چه غریب است و شاید تنها. آخرین ماه است و هیچ کس حتی فکرش را هم نمی کند تا جزو ماههای دوست داشتنی اش بیاوردش. اما من دوستش دارم. حالا در اسفندیم و شادی تمام تنم را درنوردیده است و سختی و سیاهی بهمن و دی که پر است از سرما و برف و تنهایی را برده است. انگار که از همان اول غمی نبوده...
***
این روزها رمان دیگری از ری بردبری را ترجمه می کنم. عجیب معرکه است. داستانی فانتزی دارد که تا به حال نظیرش را ندیده و نخوانده ام. ماجرا ظاهرا در مریخ می گذرد و اما انگار نمی گذرد. لحظاتی شکت می برد که نکند همین زمین خودمان است. همین شهر خودمان و اصلا محله خودمان. اصلا انگار نه زمانی هست و نه مکانی. اصلا انگار زمان و مکان کوچکترین اهمیتی ندارد. اسمش را هنوز نمی دانم چه طور ترجمه کنم. شاید «رویدادهای مریخی» یا مثلا: «رویدادنامه مریخی» یا چیز دیگری.
***
کاش درست همین لحظه تلفنم زنگ می خورد و شماره ای آشنا و یا حتی ناآشنا ظاهر می شد و صدای گرم دوستی قدیمی که مدتهاست سراغی نگرفته کلامی دل نشین هدیه ام می کرد. کاش...
***
از آن روزهاست که دوست دارم به کسانی که دوستشان دارم تا می توانم بگویم دوستتان دارم.
***
خدا را برای تمام لحظات خوبی که لایقش نبوده ایم و اما با لطف بی پایانش هدیه مان کرده شکر.
اکثر مردم دوست دارند با آدمهایی که هم قد و اندازهٔ خودشان باشند دوست شوند، چون این طوری گردنشان اذیت نمیشود. البته اگر بحث عشق و عاشقی در میان باشد موضوع فرق میکند چون در آن حالت، تفاوت سایز خیلی هم به نظر طرفین جذاب میرسد. معنیاش این است: من همه جوره با تو کنار میآیم.
هیچ کس مثل تو مال اینجا نیست/ میراندا جولای/ فرزانه سالمی
و این هم خبر هیجان انگیز چاپ و انتشار کتاب جدیدم "محبوس" اثر کورت ونه گات
آدم پیش خودش شرمنده می شود از لطف بسیارِ دوستان همیشه دوست. ممنون... واقعا ممنون.
***
ایمان می گوید معلمی را دوست ندارد، اما من دارم، خیلی هم دارم. یک جورهایی انگار خالی می شوم. لذت عجیبی دارد اینکه حرفی و کلامی لابه لای فقه و اصول و حقوق به دانشجوهایت بزنی و شاید و فقط شاید برای لحظه ای به فکر ببری این بینواهای محبوس در کلاس را. خدا را شکر.
***
نمی دانم چرا همه همیشه درگیر یک جور نوستالژی هستیم. مدام در حسرت گذشته ای دور یا نزدیک. دنبال چیزی می گردیم که باز به یاد آن روزهای خوب بیفتیم و بعد هم آهی بکشیم و حسرت بخوریم بر روزگارِ رفته. همیشه هم انگار امروز بدتر از دیروز است و باز فردا بدتر از امروز. هنوز نفهمیده ام چرا...
***
بعد از دو سال «محبوس» هم منتشر شد. خدا را شکر. ارشاد دست آخر شاید دلش سوخت برای زحمت 6 ماهه ام. محبوس رمانی نسبتا قطور است از کورت ونه گات که بدجوری ذهن و زندگی ام را اسیر خودش کرده بود و کرده است. ماجرای یک پیرمرد چروکیده تنها... تنهای تنها. پیرمردی تیپا خورده از دنیای کله گنده ها و حتی کوچولوهایی ریز. خدا را شکر که طفل دو سال و چند ماهه ام را در قامتی زیبا و آراسته می بینم. خدا را برای این همه لطف شکر می گویم.
***
امان از روزمرگی که می کشد ذوق و عشق را. هنوز دارم دست و پا می زنم که این دو را از من نگیرد.
***
کنارم نشسته و بی تاب است برای تمام شدن این نوشته تا با عشق بخواندش و بعد هم شاید نگاهی سرشار از محبت روانه ام کند...
***
دنیا دارد عوض می شود انگار. امید کم پیدا شده. دروغ و فریب عین فضیلت شده و راستی و وفا کیمیایی شده شاید در ناکجایی دور. نه حالش هست و نه مقامش که بگویم چه کرده اند این خلق با من تنها. همین بس که خیانت کردند به راستی و وفا و تلاشم.
***
دلم عجیب تنگ نوشتن شده. چه جایی بهتر از همین وبلاگ قدیمی که بهترین همدم این سالهایم بوده. روزگاری که دیگر نوشتن و کتاب خواستاری ندارد، نویسنده و مترجم باید برود کشکش را بسابد! منِ مترجم و نویسنده وامانده از نوشتن و ترجمه هم دارم فقه می خوانم و حقوق و سعی می کنم با هر زور و ضربی چند کلامی جا دهم توی سر دانشجوی سر به هوا. هفته ای هم ۲۵۰۰ کیلومتر جاده را متر می کنم و دلم خوش است که خدمتی می کنم به علم و فرهنگ مملکت. اما آیا خواب است و خیال؟ خدا می داند.
***
ممنون از تمام نوشته های دوستانه و صمیمانه شما. تنها همین دعا از منِ کمترین برمی آید:
خداوند سایه پدر و مادر را از سرتان برندارد
***
خدا را شکر کسی کنارم است که صدایش زیباتر از زیباترین نجوای زیباترین فرشته آسمانی است. کلامش دلنشین تر از لطیفترین نغمه پرندگان بهشتی. خود آرامش است. خدا را شکر...
***
حرف زیاد است و مجال اندک...
خدا کند باز حالی دست دهد برای نوشتن.
گاهی که حرص می خوردم و پیش خودم می گفتم چرا حرفم را نمی فهمد و اصلا درکم نمی کند، فکر این روزهای حسرت و افسوس را نمی کردم. باور نداشتم که روزی آن که پشت بود و پناهم، این طور ضعیف و بی جان روی تخت افتاده باشد و حتی دل دیدنش را هم نداشته باشم. که برای ماندن دست و پا بزند. پدرم روی تخت خوابیده و من مانده ام با کوهی حسرت و پشیمانی و وجدانی دردناک و دستی رو به آسمان تا باز بتواند لبخندی بزند و تمام عذرخواهیها و تاسف و دوستت دارم هایم را بشنود. دستی رو به آسمان تا باز جان بگیرد و لذت غرق شدن در آغوشش را بچشم.
دعا کنید برای پدرم که در بستر چسبناک بیماری است. پدرم که عجیب مردی است و این روزهای تلخ و جانفرسا تازه دارم می شناسمش.
خدایا خودت رحم کن بر ما...
خدا رو شکر که کتاب پنجم ما هم به زیور چاپ آراسته شد! فارنهایت 451 نوشته ری بردبری به نظرم یک شاهکار تمام عیار است. البته خود کتاب و نه ترجمه منِ کمترین! هر چند که تمام سعی خودم را کرده ام تا ترجمه تر و تمیز و خوبی از کار دربیاید. کتاب یک رمان علمی-تخیلی متفاوت است که نثر عجیبی دارد؛ بیشتر به شعر می ماند تا نثر. داستان بسیار جذاب و پرکششی هم دارد. به هر حال توصیه می کنم از دستش ندهید.
ناشر کتاب «سبزان» است و توی نمایشگاه کتاب همین دو سه روز پیش رونمایی شد. اگر گذرتان به نمایشگاه کتاب تهران خورد، فارنهایت توی غرفه «سبزان» (شبستان، بخش ناشرهای عمومی) انتظارتان را می کشد. این هم تصویر جلد کتاب:

یکی دو روز پیش سالمرگ سلینجر بود. باز همه به یاد استاد افتادند. جالب اینکه این بار فقط ما ایرانی ها نبودیم و نیستیم که یاد عزیزی سفرکرده می کنیم؛ که آن طرفی ها هم انگار از ما یاد گرفته اند و یا شاید هم یاد داشته اند و ما نمی دانسته ایم. به هر حال باز استاد را با عنایاتشان مورد لطف قرار دادند! نمی دانم به چه زبانی باید گفت که دست از سر استاد و ما بردارید. بروید دنبال یکی دیگر. شاید این «دن براون» یا آن «جی.کی.رولینگ» که عاشق شهرت و ثروت و نام و نشانند. استاد را رها کنید. این یکی را رها کنید. هنوز داغ یادداشت ها و مثلاً خاطرات یک مشت آدمی که بیشترین رابطه شان با استاد، ترجمه یک اثر از او توسط پدرشان آن هم بیست سال پیش است روی تنمان است که باز با این یادداشت های سراسر توهین آمیز و دردآور عذابمان می دهند. مثلاً این یکی که از عشق استاد به همبرگر و تیم هنمن می گوید. نوشته اند استاد عاشق زندگی بوده چون زیاد سفر می کرده و همبرگر را دولپی می خورده است! از این احمقانه تر و سخیف تر می شود؟ نمی شود. سلینجر عاشق زندگی بود، کافی است تنها و تنها یکی از داستان هایش را بخوانید (مخصوصاً: «ازمه؛ همراه با عشق و نفرت») تا بفهمید عاشق زندگی بود؛ منتها نه آن زندگی که خیلی ها خیال می کنند.
یا مثلاً این یکی که با آب و تاب فراوان از تلاش های چندین نفر برای نوشتن زندگی نامه مرموز و افسانه ای سلینجر می گوید. راستش برای من یکی که اصلاً و ابداً زندگی استاد اهمیتی ندارد. برایم مهم تنها هولدن، ازمه، خانواده گلس (مخصوصاً فرنی و زویی)، جاستین هورگنشلاخ و بقیه شخصیت های داستان های استاد هستند. چه اهمیتی دارد که سلینجر عاشق تنیس ویمبلدون بوده یا دکوراسیون خانه اش چه طور بوده؟ این تازه به دوران رسیده ها این چیزها را نمی فهمند. نمی فهمند که نمی فهمند.
این روزها درگیر فرنی و زویی هستم. ترجمه اش جانم را درآورده. این پنجمین اثر استاد است که افتخار ترجمه اش را داشته ام. هر بار کار سخت تر از قبل می شود. هیچ وقت ادعا نکرده ام که سلینجر را خوب می شناسم و می توانم درباره اش چیزی بنویسم. راستش جرئتش را نداشته ام. اصلاً به نظرم نباید درباره استاد چیزی نوشت. حتی درباره کارهایش هم چیزی نباید نوشت. تحلیل نمی خواهند. فقط باید تشویق کرد به خواندن داستان هایش. همین. همه چیز سر جای خودش است. بی کم و کاست. خدا می داند که سلینجر چه قدر درگیر انتخاب جملات و کلمات بوده. من به استاد اعتماد دارم. اعتماد.
آخرین مطلب وبلاگ را پنجم مهرماه نوشتم و حالا آخرین نفس های آبان را پشت سرم احساس می کنم. این دو ماه با هم بودن انگار عمری بود برای خودش. تک تک ثانیه هایم را یا با او بودم و یا در فکر او. این هم معرکه است و هم شاید غم انگیز. گمانم چند روز پیش بود که نگاهم به کتابخانه مظلوم و کتاب های مظلومترم افتاد. خدا می داند آخرین بار کی سراغشان رفته ام؛ شاید هزار سال پیش. حتی چیزی هم ننوشته ام. ترجمه هم نکرده ام. و این خیلی غم انگیز است. البته این تنها به خاطر او نیست. فشار وحشتناک درس (یکی دو ماهی است که باز شده ام دانشجو. این بار اصفهان یا همان نصف جهان. رشته ام هم همان رشته سابق است و مقطع را هم که می دانید؛ دکتری)، آمادگی برای آزمون اختبار قضاوت و مهمتر از همه اضطراب و استرس شدید روحی برای اشتغال. جالب است که دانشجوی دکتری در این کشور آن هم با تنها ۲۶ سال، ماههاست درگیر پیدا کردن یک شغل ساده است. بگذریم. باید از خوبیها گفت و چه خوبی بالاتر از او؟
راستش نمی دانم بقیه آدمها دو ماه بعد از ازدواجشان چه حال و هوایی دارند و اصلاً رابطه شان با طرفشان چه طوری است، اما من انگار مسخ شده ام. انگار در همان دو ماه پیش مانده ام. زمان پیش نرفته برایم. اما خدا می داند در این دو ماه چه اتفاقاتی افتاده. هر دو هفته جمعاً ۳۷ ساعت در جاده ها آواره ام. ۴۸ ساعت را مهمان ناخوانده اصفهانی ها هستم و خدا می داند که هفته ای چند ساعت و حتی روز فکر و خیال توی سرم رژه می رود و خودش را این طرف و آن طرف می کوبد. روزی چند ساعت هم سرم توی کتاب قانون است. ویراستاری و ترجمه هم که دیگر برایم چشم نگذاشته؛ گمانم چشمانم شده اند رفیق نیمه راه و یا شاید هم دلشان برای عینک لک زده! اما خدا را شکر. کسی کنارم است که تنها و تنها بودنش برایم کافی است. او که باشد... او که باشد انگار غمی نیست (حالا دارد تلفنم زنگ می خورد. اوست...).
دلم تنگ یک شب بلند مهتابی است که هر چه کتاب می خوانی صبح نمی شود و انگار به درازای سالهاست و فرصت برای نوشتن هزاران صفحه یادداشت هست.
دوستان هم که انگار از یاد برده اند این رفیق قدیمی را. شنیده بودیم هر که حلقه ازدواج بر انگشتش می کند، دوستان را فراموش می کند و اما حالا انگار همه چیز به عکس شده. مهدی البته هست. زنگی می زند و حالی می پرسد و یکی دو کلام حرف خوب می زند تا حالی عوض کند از ما...
وقتی که حالی بود برایتان و دلتان نزدیکتر بود به آسمان، پیش خدا یادی هم از این دوست قدیمی کنید...