تبليغاتX
سایه
سایه
یادداشت های گاه و بی گاه علی شیعه علی
محو شدن آرام و آهسته یک...

آرام آرام می رود زیر پوستت.آرام آرام تمام تنت را می گیرد و حتی یک سلولت را هم آزاد و رها نمی گذارد.بعد مثل خوره تنت را می جود و تو صدای این جویدن را می شنوی.او هم می شنود.او هم از پشت این فاصله ای که خودش ساخته است تمامش را می شنود.صدا را می شنود تا این که صدایی نباشد. دیگر چیزی برای جویدن نباشد.دیگر کسی برای عشق ورزیدن نباشد.هر چه باشد،او باشد و حضورش. و تو درست مثل یک مورچه ریز آخرین فریادت را برمی آوری و بعد محو می شوی...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط ایلیا |

آدما آرزوهای خیلی خیلی بزرگشون رو به کسی نمیگن.بین خودشون و خدا نگه میدارن؛برای این که برآورده بشن. منتها گاهی وقتا یواشکی پیش خودشون-دور از چشم بازِ خدا-می ترسن،بدجوری می ترسن.می ترسن که نکنه به آرزشون نرسن.اون وقت دور و برشونو خوب نگاه می کنن و می گردن.بعد اگه شانس بیارن و یکی رو پیدا کنن که با حوصله حرفاشونو گوش کنه و ترسشونو درک کنه،اون وقت از ترسشون براش میگن.

این روزا دیگه شاید از این آدما پیدا نشه.هیچ کی حوصله شنیدن حرفاتو نداره.این ماه هم مگه چه قدر وقت داره که حرفاتو بهش بزنی؟نهایتش یه شب تا صبح.بعدش این خورشید لعنتی-که حالم ازش به هم می خوره-سر و کله اش پیدا میشه و با بی رحمی تمام،ماهو می رونه.بعد تو می مونی و یه دنیا حرف و درد نگفته.حرفایی که آدما حال و حوصله شنیدنشونو ندارن.پیش خودت خیال می کردی(فقط خیال می کردی) که یکی پیدا شده که میشه همه حرفاتو راحت و بدون ترس(از این که خسته بشه و یا اصلا هیچ کدومشونو نفهمه) بهش بگی،اما... گفتم که؛همش یه خیال خام بود.وقتی اون طور با سنگدلی نگاهشو ازت دریغ می کنه،دیگه مجالی برای گفتن می مونه؟زبونت بند میاد.زبون منم بند اومد و اون اصلا به روی خودش نیاورد.انگار نه انگار.آتیشو می دید توی دستام؛آتیشی که خودش انداخت توی دو تا دست کوچیک و دل کوچیک ترم.انداخت و بعد انگار اصلا یادش رفت.یادش رفت که یکی داره اون گوشه آتیش می گیره،که داره تموم میشه.اینا رو می بینه و اما حتی برای چند ثانیه نگاه محشرشو بهت هدیه نمی ده(کاش می داد،کاش...).شاید وقتی دیگه حتی خاکسترت هم نموند،یادش بیفته یه روز یه جایی یکی بود که داشت از تاریکی آروم آروم جون می کند.یکی که بدجوری محتاج نور اون بود.اون موقع فقط خدا می دونه که چی میشه.شاید پیش خودش آروم بگه:"آخی.بیچاره".بعد هم راهشو بگیره و بره. شاید هم بگه اصلا حقش بود.کی می دونه؟

فکر کنم این بار حتی "حافظ" هم اشتباه کنه.نه!تموم شد؛تموم تموم...

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط ایلیا |
هوا را از من بگیر،نگاهت را نه
خدا می داند که کی از این وحشت بی پایان رها خواهم شد: در را محکم به رویم ببندد و نگاهش را از من بگیرد.آن روز دیگر نه منی هست و نه بودنی...

به قول نرودای عزیز: هوا را از من بگیر،خنده ات را نه...

و من می گویم: هوا را از من بگیر،نگاهت را نه...

و شاید این طور نباشد.وقتی نگاهش مال تو نشده باشد،دیگر گرفتنی در کار نیست.

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط ایلیا |
رویای محال
و دیگر چه ارزشی دارد تمام آن یادداشت ها و نوشته ها و حرف هایی که برای آن روز نوشته ای؟دیگر چه ارزشی دارد وقتی نگاهش این دلخوشی های کوچک و ساده را هم از تو می گیرد؟با دستانی خالی تنها محو شدن خودت را به تماشا می نشینی و در خودت می شکنی.

و او بی رحمانه تمام اینها را می بیند و اما ساکت و خاموش رهایت می کند...این پایان یک رویاست. رویای محال...

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط ایلیا |
تو و....
و تو آن قدر بی رحم بودی که ثانیه هایم را هم گرفتی و حتی یک دم را برایم نگذاشتی.تو که نگران مورچه های ریز زیر پایت بودی، چه طور صدای دل خراش شکستن کسی را زیر پای سنگین نگاهت نشنیدی؟
و تو آن قدر بی رحمی که با چشمانی بسته،محو شدن کسی را به تماشا نشسته ای.
و تو آن قدر بی رحمی که حتی در عمیق ترین رویا هم آن نگاه «تویی» را مثل پتک بر سر و رویم فرود می آوری.
و تو...
و تو...
تو....................همین واژه کافی است برای یک هزاره بودن و نبودن؛ این عمر چند روز را چه باک از کف دادن؟
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط ایلیا |
جارو
    جاروی عسلی چشمانش، جارو کرد هر چه بود.جارو کرد هر چه مانده بود.جارو کرد هر چه در این دل مانده بود.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط ایلیا |
عیدانه
    صدای پای روز نو می آید...روز خوش نو.روزی با عشق،با محبت.همین دو واژه از یاد رفته...
کلیپ شاهکاری را به عنوان عیدانه بعد از مدت ها تقدیم می کنم به شما.
اما نام کلیپ: «آغوش باز» یا همان(Free Hugs) است که بدجوری رویم تاثیر گذاشت. راستش اولش جا خوردم و بعد بدجوری حال داد. (توضیح: این کلیپ را از سایت bidel.ir به عاریت گرفته ام)
ایدز از این طریق انتقال نمی یابد، اما عشق چرا...
Free Hugs
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 9 بعد از ظهر توسط ایلیا |
تصویر محو دخترک

...واحد زیری،تنها تراس کل آپارتمان را داشت. یک دختر را دیدم که روی تراس ایستاده و کاملا توی دریای نور نارنجی غروب پاییزی غرق شده است. هیچ کدام از کارهایی که احتمالا در آن چند لحظه انجام     می داد را نمی توانستم ببینم به جز آن که روی نرده تراس ایستاده بود و انگار می خواست با دو دست بازش تمام دنیا را در آغوش بگیرد.نیم رخ صورت و انحنای بدنش توی نور نارنجی غلیظ،نیمه محو بود و یک جورهایی از خود بی خودم کرد.بعد از چند لحظه که تمام تنم به لرزش افتاد،به او سلام کردم...

بخشی از داستان منتشر نشده وین،وین

اثر جی.دی.سلینجر

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط ایلیا |

راستش برای من هم عجیب است.انگار تمام زندگی کوچکم را خوب می شناسید؛حتي بهتر از خودم. جالب تر اين است كه با وجود اين ادعاي شناخت تازه از من مي خواهيد از داستان هايم بگويم؟ خب عجيب است ديگر.نيست؟نه آقا.ما را اشتباه گرفته اي.اسممان را هم كه از روي آن جلد لعنتي      فهميده اي...

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط ایلیا |
جوابي كه مي خواستيد...

یک تصویر سیاه و سفید و کم نور توی ذهنم هست از بچگی هایم.راستش را بخواهید چندان هم رابطه ام با آن وقت ها(منظورم بچگی است) خوب نیست.یعنی فکر می کنم چیز خاصی تویش نبوده که واقعا دلم برایش تنگ بشود.کسی چه می داند شاید بیست سال دیگر رابطه ام با حالایم(که مثلا سنین جوانی است) هم خوب نباشد.اما آن تصویر...تصویر پسر بچه ای است که زیر آفتاب داغ جلوی ویترین یک کتاب فروشی کوچک و قدیمی ایستاده است؛كف دست هايش را روي شيشه ويترين گذاشته و كتاب ها را انگار با چشم هايش مي بلعد.خدا مي داند كه چند بار اين تصوير جلوي چشم هايم رژه رفته.البته مي دانم كه كليشه اي به نظر مي رسد اما واقعا وجود دارد.زندگي من اين طوري بوده؛پر از اسم كتاب و نويسنده و خود كتاب و بعد ساعت ها و شايد روزها فكر كردن به آنها.هميشه فكر مي كردم كسي كه اين كلمات و خطوط و داستان ها را نوشته چه جور آدمي بوده.اصلا چه شده كه به فكر نوشتن اين داستان ها افتاده؟روشن است كه بيشتر وقت ها هم فكر مي كردم بايد آدم عجيبي باشد.لابد با آدم هاي داستانش زندگي كرده.

بعد كه كمي عقل توي سرم آمد فكر كردم تنها يا دست كم بهترين راه فرار از چهره كريه و زشت اين دنيا و بعضي آدم هايش همين كتاب ها و ادبيات است.آدم هاي ادبيات، آنها كه كنار شخصيت هاي داستان ها هستند خيلي با آدم هاي اين بيرون متفاوتند.خب، اين چيزي بود كه آن موقع خيال مي كردم و البته تنها يك خيال بود.برعكس خيلي ها من بدجوري از خيال بدم مي آيد.از بچگي توي گوشمان خوانده اند كه خيال چه لطيف است و چه زيباست و اصلا بدون خيال زندگي چه سخت است.اما تمامش دروغ است. خيال جز رنج و درد چيزي براي انسان ندارد.آدم را تنها مي كند.حال آدم را از زندگي و آدم هايش به هم مي زند.حال آدم را از خودش هم به هم مي زند.(بگذاريد همين جا يك چيز را مشخص كنم.من نه يك آدم افسرده و سياه بين هستم و نه قرار است خودم را حلق آويز كنم).اين دردها فقط مال ما نيست.پدران و مادرانمان قرن ها و هزاره هاست كه اين دردها را كشيده اند.البته كساني هم هستند كه به اين چيزها فكر نمي كنند و اصلا آنها را انكار مي كنند.اين آدم ها يا اصلا خبر از آن چه گفتم ندارند و يا خودشان را به بي خبري زده اند.

داستان ترجمه هم به اين ماجرا و البته آن تصوير ربط دارد.آن تصوير سياه و سفيد كه اصلا شايد واقعا وجود نداشته و يك خواب بيشتر نبوده و اين ماجراي درد و آدم ها و ادبيات و خيال، همه باعث اين اشتباه شدند.اشتباهي كه همان آرامش اندكم را هم با خودش شست و برد.آرامشي كه هر چند خيالي دروغين(زاده همين ادبيات دروغ گو)بود، اما بود. و اين بودش يك جورهايي دلم را قرص مي كرد(هر چند به دروغ و فريب).

وقتي به راه فرار(اگر باشد) فكر مي كنم چيزي جز فراموشي به ذهنم نمي رسد.انگار نه تصويري بوده، نه ادبياتي و نه اصلا ترجمه اي.واقعا ممنونم از آنها كه لعنم كردند و نفرين.كسي چه مي داند شايد اگر آنها بيدارم از اين خواب دروغين نمي كردند، هنوز مست و گيج آن فريب بزرگ بودم.حالا چاره اي نيست جز غرق شدن توي اين زندگي غير قابل تحمل و بين بقيه.تبديل شدن به يكي از همين آدم هاي خسته كننده.

ولش كن.ديگر چه اهميتي دارد؟

و شما كه پيام گذاشتيد و دوست خوانديد خود را.دوستي كه نمي دانم كيست و اصلا تا به حال او را ديده ام؟شايد با اين نوشته راضي شده باشيد.(اين مخفي كردن اسم را هم اصلا نمي فهمم.چه معنايي دارد؟هر طور كه مي خواهيد...)

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 2 بعد از ظهر توسط ایلیا |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا