X
تبلیغات
سایه

سایه
 
قالب وبلاگ
[ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 ] [ 3 بعد از ظهر ] [ ايليا ]


Peter Sarstedt - Where Do You Go To My Lovely [1969]


You talk like Marlene Dietrich
And you dance like Zizi Jeanmaire
Your clothes are all made by Balmain
And there’s diamonds and pearls in your hair, yes there are.

You live in a fancy apartment
Off the Boulevard of St. Michel
Where you keep your Rolling Stones records
And a friend of Sacha Distel, yes you do.

You go to the embassy parties
Where you talk in Russian and Greek
And the young men who move in your circles
They hang on every word you speak, yes they do.

But where do you go to my lovely
When you're alone in your bed
Tell me the thoughts that surround you
I want to look inside your head, yes i do.

I've seen all your qualifications
You got from the Sorbonne
And the painting you stole from Picasso
Your loveliness goes on and on, yes it does.

When you go on your summer vacation
You go to Juan-les-Pines
With your carefully designed topless swimsuit
You get an even suntan, on your back and on your legs.

And when the snow falls you're found in St. Moritz
With the others of the jet-set
And you sip your Napoleon Brandy
But you never get your lips wet, no you don't.

But where do you go to my lovely
When you're alone in your bed
would you Tell me the thoughts that surround you
I want to look inside your head, yes I do.

You're in between 20 and 30
A very desirable age
Your body is firm and inviting
But you live on a glittering stage, yes you do, yes you do.

Your name is heard in high places
You know the Aga Khan
He sent you a racehorse for Christmas
And you keep it just for fun, for a laugh ha-ha-ha

They say that when you get married
It'll be to a millionaire
But they don't realize where you came from
And I wonder if they really care, or give a damn

But where do you go to my lovely
When you're alone in your bed
Tell me the thoughts that surround you
I want to look inside your head, yes i do.

I remember the back streets of Naples
Two children begging in rags
Both touched with a burning ambition
To shake off their lowly brown tags, they try

So look into my face Marie-Claire
And remember just who you are
Then go and forget me forever
But I know you still bear
the scar, deep inside, yes you do

I know where you go to my lovely
When you're alone in your bed
I know the thoughts that surround you
`Cause I can look inside your head

موضوعات مرتبط: آواها و نماها
[ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 ] [ 8 بعد از ظهر ] [ ايليا ]

صدای عجیب و پرحجمی دارد این محمد حشمتی و مهم تر این که اغلب خوب قدرش را می داند. برای این که باور کنید حرفم را، این چند نمونه را می گذارم. حتما گوش کنید و لذتی ببرید در این روزهای تلخ.


آرزو  (شعر:فصیح الزمان رضوانی)

اذان می گویند  (شعر: استاد محمد صالح علا)

عطر عشق

شب نمناک

لینک ها همه غیرمستقیم


موضوعات مرتبط: آواها و نماها
[ شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 ] [ 0 قبل از ظهر ] [ ايليا ]
یادداشتی از "دکتر محمدباقر قالیباف" در وب سایت شخصی اش:

هفته قبل مراسم افتتاح خط جدید اتوبوس های تندرو بود. بعد از مراسم افتتاح با چند نفر از دوستان شهرداری سوار یکی از اتوبوس ها شدیم تا درکنارمردم یک بار کل خط را بازدید کنیم. در یکی از ایستگاهها پیرمردی هفتاد و چند ساله سوار اتوبوس شد.اتفاقاً در کنارم نشست و در کمال تعجب دیدم برخلاف دیگر مسافران به سلامی بسنده کرد.
اول احساس کردم که من را نشناخته است.خوشحال شدم. فرصت را مناسب دیدم تا بتوانم بعداز مدت ها بدون غل و غش و تعارفات و چند رنگی هایی زمانه، با او به صحبت بنشینم و از خلوص اش بهره ببرم.
سئوال کردم: پدر جان چه کاره ای؟
گفت : حمالم!
از صراحت لهجه اش جا خوردم! ادامه داد : در بازار با گاری بار جابجا می کنم.
گفتم : اوضاعت خوب است؟ راضی هستی؟
گفت : شکر خدا راضیم. روزی ده، پانزده هزار تومان درآمد دارم.
دیگر سر صحبت باز شده بود. در میان صحبت چند نفری آمدند و نامه دادند. احساس کردم به این مصاحبت نیاز دارم و دارد از دستم می رود. هرچه با پیرمرد بیشتر صحبت می کردم به اخلاصش بیشتر پی می بردم.همسرش 2، 3 ماه پیش فوت کرده بود و حالا تنهاست.
چند نفر از دوستان شهرداری که در کنارم بودند؛ با خنده گفتند: این پیرمرد حتماً نمی داند پیش چه کسی نشسته است؟ و گرنه درخواستی مطرح می کرد.
نگاهش کردم. از صحبت هایش فهمیده بودم که من را شناخته است، دیدم لبخندی از سر آرامش و رضایت و یا به طعنه به آنها زد و سرش را پایین انداخت. محترمانه گفتم اگر درخواستی دارد مطرح کند.
گفت : من از زندگیم خیلی راضیم، روزی ما هم دست خداست. تا به حال بیشتر از آنکه فکر می کردم خدا به من لطف کرده. احتیاجی هم ندارم.
واقعاً به حال او غبطه خوردم.
دوباره افرادی که متوجه صحبت های او نبودند زمزمه می کردند که این پیرمرد حواس پرتی است، نکند یادش برود که کجا پیاده شود. خیلی وقت است اینجا نشسته است.
نمی دانم! شاید وجود آن پیرمرد جلوی حرفها و کارهای آنها را گرفته بود و یا اذیتشان می کرد.
ناگهان پیرمرد گفت : نترسید من ایستگاه بعد پیاده می شوم.
محو تماشای او بودم. خداحافظی کرد و پیاده شد. با نگاهم تعقیبش کردم. دیدم رفت و گاری اش را برداشت. یادم آمد اسمش را هم نپرسیده ام! ولی عجب آدمی بود. مثل گوهری بود در این زمانه ای که صداقت ، سلامت و توکل کیمیا شده است. کیمیایی که زنده کننده و حیات بخش جامعه است. «ومن یتوکل علی الله فهو حسبه» هر كس بر خدا توكّل كند، خداوندكفايت امرش را مى‏كند.

موضوعات مرتبط: دیگر
[ پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ] [ 3 بعد از ظهر ] [ ايليا ]

این بار یک قطعه بی نظیر از یک هنرمند گم نام فیلیپینی به نام "Freddie Aguilar" می گذارم که بدجوری شنیدنی است. در واقع یک جورهایی آدم را غافل گیر می کند(مخصوصاً تنظیم خارق العاده اش). موسیقی بی کلامش را قطعاً شنیده اید از تلویزیون خودمان. راستش باش شنیدنش امیدوار شدم به هم قاره ای هایم! به هر حال این قطعه امروز به نوعی شده شناسنامه فرهنگی فیلیپین( که کشور عجیبی است).

اول اجرای اصلش به زبان فیلیپینی را می گذارم با متنش و بعد هم اجرای انگلیسی اش:

Nang isilang ka sa mundong ito
Laking tuwa ng magulang mo
At ang kamay nila ang iyong ilaw
At ang nanay at tatay mo'y
Di malaman ang gagawin
Minamasdan pati pagtulog mo
At sa gabi'y napupuyat ang iyong nanay
Sa pagtimpla ng gatas mo
At sa umaga nama'y kalong ka
Ng iyong amang tuwang-tuwa sa iyo

Ngayon nga ay malaki ka na
Nais mo'y maging malaya
Di man sila payag
Walang magagawa
Ikaw nga ay biglang nagbago
Naging matigas ang iyong ulo

At ang payo nila'y sinuway mo
Di mo man lang inisip na
Ang kanilang ginagawa'y para sa iyo
Pagkat ang nais mo'y
Masunod ang layaw mo
Di mo sila pinapansin

Nagdaan pa ang mga araw
At ang landas mo'y naligaw
Ikaw ay nalulong sa masamang bisyo
At ang una mong nilapitan
Ang iyong inang lumuluha
At ang tanong,"anak, ba't ka nagkaganyan"
At ang iyong mata'y biglang lumuha ng di mo pinapansin
Nagsisisi at sa isip mo'y
Nalaman mong ika'y nagkamali
Nagsisisi at sa isip mo'y
Nalaman mong ika'y nagkamali
Nagsisisi at sa isip mo'y
Nalaman mong ika'y nagkamali
Nagsisisi at sa isip mo'y
Nalaman mong ika'y nagkamali

Anak

Child

کودک

چشم بر دنیا که باز کردی
مادر و پدرت آرزویی دیرینه را به دو چشم دیدند
آرزویی برآورده شد؛ در پاسخ دعاهایی دیرینه
رحمتی آسمانی بودی برایشان
با هر لبخندت شادی تمام دنیا را به شان می دادی
با هر اشکی، دو آغوش برای آرام گرفتنت گشوده می شد
کودک! نمی دانی، هیج گاه نخواهی دانست چه کردند

تا تمام عشق شان را نثارت کنند

تا تو را روی دو پا و بی نظیر ببینند

می مردند برایت، اگر تو می خواستی
چه روزهایی آمد و رفت

چه سال ها که نگذشت از آن روزها

قطار زمان گذشت و دست آخر بزرگ و نیرومند شدی
و حالا، تو را چه شده؟

انگار که نفرت از آن دو یار دیروز تمام تنت را گرفته

بگو، همه را بگو. تو را چه شده؟
کودک! نمی دانی، هیج گاه نخواهی دانست چه کردند

تا تمام عشق شان را نثارت کنند

تا تو را روی دو پا و بی نظیر ببینند

می مردند برایت، اگر تو می خواستی

و حالا به بیراهه رفته ای

کودک! نمی دانی چه بگویی و چه کنی

حالا تنهایی و بی کس؛ یاری نیست در کنارت
و دریایی اشک و غم غرقت کرده

بگذار تا باز آن دو یار قدیمی ترس ها و دردهایت را از تو دور کنند

هر کجا که باشی، هنوز آن دو آغوش برایت گشوده است
کودک! نمی دانی، هیج گاه نخواهی دانست چه کردند

تا تمام عشق شان را نثارت کنند
تا تو را روی دو پا و بی نظیر ببینند

تا تو را روی دو پا و بی نظیر ببینند
کودک! نمی دانی، هیج گاه نخواهی دانست چه کردند

تا تمام عشق شان را نثارت کنند
تا تو را روی دو پا و بی نظیر ببینند
تا تو را روی دو پا و بی نظیر ببینند

(این دو اجرا را از دست ندهید؛ مخصوصاً اصل فیلیپینی را. ایرادات ترجمه را هم ببخشید بر من )

لینک ها غیرمستقیم


موضوعات مرتبط: آواها و نماها
[ چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 ] [ 5 بعد از ظهر ] [ ايليا ]

اصولاً تپل بودن چیز بدی است؛ خیلی بد. البته روزگاری بد که نبود هیچ، یک جور نشانه مردانگی هم بود. آقایی(که دست بر قضا خودش هم تپل بود!) می گفت: «تپل بودن چیز بدی که نیست، هیچ؛ خوب هم هست. اصلاً چه کسی گفته که آدم های تپل خوش تیپ نیستند؟ شاید ملاک خوش تیپی همین تپلی باشد! باید نگاه را عوض کرد. توی خیلی از کشورها(مخصوصاً توی آفریقا) تپل ها خوش تیپ ترین ها به حساب می آیند. خوب نگاه کنید! بیشتر مردهای موفق تاریخ تپل بوده اند...». آن موقع که این جملات حکیمانه این آقای تپل را شنیدم، لبخند کوتاهی زدم و همه را گذاشتم به حساب نوعی دفاع شخصی! این آقا هم چنان با اعتماد به نفس بالا تپل ماند(اگر نگوییم که تپل تر شد) و تشویق کرد بقیه را به تپل شدن و ماندن.

مادربرزگ پیرم(خدا رفتگان شما را هم بیامرزد) مدام می گفت: «این روزگار دوار هزار تا چرخ می خوره مادرجان!» و چه راست می گفت مادرجانم! روزگار دوار نَه هزار چرخ، که یک چرخ( یک چرخ بزرگ بزرگ!) خورد( آن هم یک شبه) و آقای تپل دوست داشتنی و بامزه ما از چشم ها پنهان شد. چله نشست و مثال راهبان در بحر فکرت و اندیشه غرقه شد! بعد پیله را شکست و پروانه شد. خودش را تکذیب کرد، دوستانش را نواخت، از حرف هایش برگشت، از بالای دیوار بلند اعتقاداتش پایین آمد و... . اما تمام اینها به کنار؛ از یک باور اساسی اش گذشت. انگار انکارش کرد. این بار نه با لبانی گشاده(که با پیشانی در هم کشیده) و نه با زبان و یا قلم، که با قیافه اش از تپل بودن( یا نبودن!) گفت. آقای تپل ما شده بود: آقای تپل سابق! انگار باورش بر خوش تیپ بودن تپل ها در آن چله و دریای اندیشه مرده بود(کنار باورهای دیگر) و ترکه و استخوان را آشناتر و عزیزتر یافته است. بنده خدا از محدوده تپل ها هجرتی تاریخی کرده به سرزمین لاغرها.

نه! انگار تپل ها این حامی شان را هم از دست داده اند. او در این چله به خیلی از اشتباهاتش(در آرامش و به دور از هیاهو و فشار) پی برد و مهم تر از همه به «تپل بودن»!


موضوعات مرتبط: حرف هایم
[ یکشنبه یازدهم مرداد 1388 ] [ 11 بعد از ظهر ] [ ايليا ]

بدین ترتیب به اطلاع می رساند که وبلاگ ذیل قابلیت بازدید چندین و چند باره را دارد و هیچ محدودیت سنی برای مخاطبان آن متصور نیست(به جز البته یکی که نمی گویم تا دست کم برای کشفش هم که شده یک بار بروید به دنیای متفاوت صاحب وبلاگ فوق الذکر!):

اسپایدرمرد



موضوعات مرتبط: دیگر
[ چهارشنبه هفتم مرداد 1388 ] [ 11 بعد از ظهر ] [ ايليا ]

مصاحبه کوتاهم با روزنامه قدس در مورد "کورت ونه گات" و ترجمه آثارش

این جا


موضوعات مرتبط: دیگر
[ چهارشنبه هفتم مرداد 1388 ] [ 3 بعد از ظهر ] [ ايليا ]
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟

از کجا وز که خبر آوردی ؟

خوش خبر باشی ، اما ،‌اما

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری،

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظرند.

قاصدک !

در دل من همه کورند و کرند.

دست بردار ازین در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ،

با دلم می گوید

که دروغی تو ، دروغ

که فریبی تو. ، فریب.

قاصدک ! هان، ولی … آخر … ای وای !

راستی آیا رفتی با باد ؟

با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای…

راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟

مانده خکستر گرمی ، جایی ؟

در اجاقی - طمع شعله نمی‌بندم - خردک شرری هست هنوز ؟

قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند.

مهدی اخوان ثالث


موضوعات مرتبط: شعرها
[ سه شنبه ششم مرداد 1388 ] [ 0 قبل از ظهر ] [ ايليا ]

ز من نگارم

استاد شجریان


موضوعات مرتبط: آواها و نماها
[ جمعه دوم مرداد 1388 ] [ 9 بعد از ظهر ] [ ايليا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مرا سايه هما چندان نوازد
که گويي سايه او شد من همايم
امکانات وب